تبليغاتX
و تو خندیدی ...
40 دقیقه بامداد با حجاب ...

 

این پیامک، اتفاقی بود که دیشب افتاد؛ 40 دقیقه بامداد:

من، زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو! دردآورست که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیوفتی. قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند. تأسف بار است که بایستی لباس­هایم را به میزان ایمانت تنظیم کنم. سیمین دانشور۱

 تا ساعت 2 فکرم را درگیر کرد این پیامک.
مانده بودم... در مانده بودم.
بالاخره فکرم را جمع کردم و جوابش را نوشتم:

 - من زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو!
بله. ولی سؤال:
شریک کدام قسمت معامله­ای؛ بانو؟
دنبال سهم اکسیژن ت از هوا هستی، یا آلودگی آن؟!
می شود پرسید در انجمن محیط زیست شما، برای فرار از آلودگی، چه ماسکی را توصیه می کنند؟
من، مردانه اش را می خواهم، لطفاً.

 - دردآورست که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیوفتی. قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند.
گاهی انسان، زیر دوش حمام هم (آنجا که هیچ «تن»پوشی نیست) احساس آزادی نمی­کند.
دردآور است مواجهه با قوس هایی که نماد آزادی باشند...
دلم برای آزادی می سوزد... 

می خواهم شما را به میهمانی نگاه عریانم دعوت کنم؛ بانو.
امشب، کافه نادری، سر میزی که همیشه با جلال قرار می گذاشتید.
می توانید قوس هایتان را هم بیاورید، من ناراحت نمی شوم.
می خواهم کمی بیشتر راجع به افکارتان گفتگو کنیم...
: وصیت فاطمه...
واقعاً فاطمه، آزاد بود...؟

 - تأسف بار است که بایستی لباس­هایم را به میزان ایمانت تنظیم کنم.
لباسهایت را به خاطر من، با ایمان من، تنظیم نکن؛ بانو.
لباسهایت را، به خاطر خودت، با بی ایمانی من، تنطیم کن...
اصلاً بهتر از این:
لباسهایت را، به خاطر انسان، با ایمان خودت، تنظیم کن...
جلال مثل تو نبود؛ بانو.
انسان پیچیده است. مرد و زنش، دو دنیا دارند.
آزادی و عدالت، تساوی نیست، تناسب است.
تناسب با دنیای زن و تناسب با دنیای مرد؛ نه تساوی دنیای زن و مرد...

 کاش هنوز بودی...
می دیدمت از نزدیک
و بیشتر گفتگو می کردیم با هم
سیمین
بانوی ادبیات ایران

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 این دومین باری ست که در این ماه، این گونه بحث از حجاب و دیدگاه های افراطی راجع به آن، ذهنم را درگیر می کند.
بعضی واقعیات را نمی شود ندید. 

1
اینجا ایران است.
ذوب در ایرانی یا ذوب در اسلام؟
فرقی نمی کند. پوشش را در طول تاریخ این کشور اگر مرور کنیم به تنها چیزی که کمتر شبیه است، فرهنگ غالب امروز ماست.

2
اینجا ایران است.
لبنان و سوریه و ترکیه نیست با مجموعه ای متکثر از مذاهب؛ مسیحی و یهودی و مسلمان و اقلیت­ها، که نتوان در عمل، دین رسمی واحد داشت.
اروپا و امریکا هم نیست که مسلمانان، اقلیت مذهبی باشند.
اینجا ایران است؛ کشوری که اکثریت قاطع آن را مسلمانان شیعه دوازده امامی تشکیل می دهد و به نظر بدیهی می رسد که تفکرات این اکثریت قاطع باید ملاک سیاستگزاری در جامعه قرار گیرد.

3
واقعاً برای من سؤال است که چرا جماعتی که شاکی هستند از وضعیت الزام حجاب در ایران، این الزام را مساوی می دانند با این­که آزادی ندارند!
و اصلاً چرا آن­ها این­قدر یکطرفه خواهان کسب تمام آزادی ها هستند؟

اساساً لفظ زندگی اجتماعی، آزادی را محدود می کند؛ محدود در چارچوب های جامعه.
حتماً باید فرق باشد بین حریمی که به آن خصوصی می گویند با حریم جامعه.

مگر من حق آزادی در جامعه را ندارم؟
من مسلمان هستم و دوست دارم به آن پایبند باشم.
دوست دارم در جامعه از آزادی برخوردار باشم اما شما، با رعایت نکردن حجابت، آزادی عمل را از من گرفته ای.

- من هم دوست دارم با خیال راحت توی خیابان راه بروم، کنسرت و تئاتر ببینم، توی کافه، قهوه سفارش بدهم با شعر شاملو و فاضل ... بدون اینکه بخواهم معذب نگاهم باشم.
- من دوست دارم سوار تاکسی و خط واحد، پیاده رو ها را، مردم را، برخوردها را مطالعه کنم ولی به خاطر تویی که نگاهم را می دزدی، باید خیره شوم به سیاهی کفش هایم تا مقصد.
- وقتی توی پارک می خواهم برای فکر کردن به نقطه مقابلم خیره شوم، لبخند و عطر تو، مزاحمم می شود.
- می خواهم توی ویترین مغازه، لباس سبز انتخاب کنم، تصویر شما توی شیشه که از مقابل مغازه رد می شوی، تیغ می شود توی چشمانم.
- سرم را زیر می اندازم و راه می روم، عین مجسمه می شوم، سرد و بی روح تا قلبم را حفظ کنم از تو و خودنمایی ها و خودپسندی هایت، اما لاک ناخون های پایت، آهنگ قدم هایت، شلواری که انگار خود پایت باشد، من را از من می گیرد. آزادی را از من می گیرد.

 تو داری حق مرا ضایع می کنی. تو، همه آزادی من را از من دزدیده ای.
من از تو شاکی ام؛ بیشتر از آنکه تو از من شاکی باشی.
تو کاری را که می خواهی داری انجام می دهی؛ آزادی. ولی من؟ من از بسیاری از دل خواسته هایم به خاطر تو جا مانده ام.
تو همه جا هستی! حتی توی شاهچراغ و امام رضا!
تو برای حفظ حقوق من چه قدمی برداشته ای؟ مگر من حق ندارم؟

 4
 کدام منطق، قانون حجاب را به ضرر اخلاق جامعه تشخیص می دهد؟
یا با کدام منطق، باید از آزادی بی قید و شرط حجاب به نفع اخلاق جامعه دفاع کرد؟
لطفاً به من بیاموزید...

اصلاً از فردا بیایید لخت مادرزاد توی خیابان بچرخیم! فکر می کنم در این صورت، همه قله های آزادی را فتح کرده ایم، نه؟!

همه آزادی، آزادی لباس نیست...
 
آزادی واقعی، نتیجه آزادگی اندیشه است.
آزادی را محصول دموکراسی می دانند و دموکراسی را، حکومت اکثریت جامعه بر همه جامعه. ایران، مملکتی ست با اکثریت مسلمان.

آزادی، حکومت قانون ست. قانون یعنی تعادل.
قانون، محصول تکنولوژیک بشر است برای مدیریت آزادی.

بیایید به هم، بیایید به قانون، احترام بگذاریم...
بیایید متعادل باشیم...۲و۳

 
پی نوشت:
۱- نام سیمین دانشور آنقدر بزرگ است که دست من از نوشتنش به لرزه می افتد.
این پیامک، ممکن است بخشی از نوشته ای کامل باشد از این نویسنده بزرگ (نوشته ای که در اختیار من نبوده) و چه بسا هدف ایشان، مفهومی کلی تر از آنچه بنده بهانه نوشتن کرده ام بوده است.
به هیچ عنوان این نوشته ناقص را نباید نقد جایگاه و نظرات ایشان دانست که این مهم، وظیفه بزرگان و اهالی علم و فضل است.
خدایش بیامرزد.

۲- این مطلب، نظرات شخصی بنده است از جامعه ای آرمانی با این پیش فرض که حجاب و الزام به آن، بیش و پیش از آنکه درمان بخشی از مشکلات اجتماعی باشد، پیشگیری از تعمیق این مشکلات است. چه اینکه ریشه این قبیل مسائل را باید ابتدا در مشکلاتی نظیر بیکاری و ازدواج جست و برطرف ساخت...
حجاب از نگاه نگارنده، نه لزوماً یک باید شرعی که یک گزاره عقلی ست برای دفع خطرات احتمالی از فرد و جامعه، و التزام به آن، نوعی مسئولیت پذیری اجتماعی ست.
پایین آمدن سن بلوغ، افزایش آمار بیکاری و غلیان احساسات در کنار مشکلات ازدواج، درک این مسئولیت پذیری اجتماعی و التزام به آن را برای آنان که اراده ای بر حفظ خود و جامعه دارند، آسان می کند.

۳- پرسش های مهمی را می توان در این باب مطرح کرد که پاسخ عقلی صحیح و کامل به آنها از درک بنده بیرون است.
از جمله اینکه:
- آیا به طور مشابه و با این استناد که انسان باید در مسیر قوانین جامعه، مسیر خود را انتخاب کند، فرمان منع قانونی حجاب در بعضی از کشورها نیز با توجیه احترام به قوانین جامعه قابل دفاع است؟!
- اگر من نوعی با عقایدی مشابه آنچه در متن ذکر شد، ناگزیر به سکونت در کشوری باشم که تعریف آنها از حجاب، متفاوت است، چه طریقی را باید در پیش بگیرم؟
- آیا پاسخ پرسش پیش را نمی توان در ایران هم ساری و جاری کرد؟
- اساساً حجاب را باید مسأله ای «فردی» دانست که به تصمیم شخص ارجاع داده می شود یا «اجتماعی» که نظر حاکمیت هم در آن دخیل است؟ نقاط هم پوشانی و چگونگی تقسیم کار این حوزه ها کجاست؟


2 نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 14:7  توسط محمدرضا شجاعی  | 

چیزهایی هست که نمی دانیم...


- کدوم آزادی؟ کدوم امنیت؟
- من توی خانواده­ خودم، دارم روز به روز زوال رو می­ بینم.
- این­جا امکانات نیست. صبح تا شب همش کار و کار و کار. اصلاً فرصتی و پولی برای با هم بودن و تفریح نیست.
- دوستشون ندارم. دیگه هم عروسک خیمه شب بازی نمی شم. آخرین باری که رأی دادم، هاله زنده بود.
- بابا توی دنیا فیلم می­ سازن، تبلیغش رو می­ بینی هاج و واج هستی از تکنولوژی. بعد به فیلم ساده­ ای مثل قلاده­ های طلا می گی خوش­ ساخت (پوف)، بی­طرف؟ بله، اون همه مردم، چغندرقند بودن؟ شعور نداشتن؟ همه­ ش کار انگلیس بود و «یک نفر» از ام­ آی­ سیکس؟
- این پدر تو بود که انقلاب کرد نه پدر من.
- مگه ما چقدر با کره­ شمالی فرق داریم؟ یه حکومت شبه دیکتاتوری. یه ملت و دولت منزوی.
- باید برداری بری از این مملکت، فرار کنی. مگه ما اینجا زندگی می­ کنیم؟
- ...

خلاصه دو گفتگوی دوستانه­ من با دو دوست که مثل خودم، کمترین مناسبت جدی با سیاست ندارند.
و نتیجه دیدگاه این دو دوست: تا این­ ها هستند، این مملکت درست بشو نیست.

 این یعنی یک مملکت امام زمانی به معنی واقعی کلمه.
همه بنشینیم. هیچ کاری نکنیم. صمٌ بکمٌ عمیٌ. این­ ها بروند. هر کسی جای این ها بیاید، ایران می­ شود گلستان.
انتظار ظهور یک حکومت پاک و مطهر را بکشیم.
یا بار و بندیل ببندیم و فرار مغزها کنیم به دیاری که مردمش، آنجا را ساخته­ اند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دنبال رأیت می­ گردی؟
سؤال: عضو کدام حزبی؟ برای توسعه­ تفکر نامزد مورد نظرت و افزایش توان حزب، چند ایده داده­ ای و چندتایش را اجرا کرده­ ای؟ چند تا از کتاب­ هایی را که حزب شما چاپ کرده است در اختیار من قرار بده تا بیشتر با شما و روش شما آشنا شوم. خط مشی اقتصادی شما چیست؟ برنامه­ شما برای گسترش چتر تأمین اجتماعی، کاهش بیکاری، کاهش وابستگی بودجه به درآمدهای نفتی، مدیریت نرخ تورم و خصوصی­ سازی در راستای سند چشم­ انداز ملی چیست؟ راستی آدرس دفتر حزب شما کجاست (بود)؟ چند نمایندگی در چند استان دارد؟ چند عضو دارید؟
چقدر این سؤال­ ها غریب هستند! اگر از من هم بپرسی جوابی ندارم که به شما بدهم. من هم مثل تو. می­ دانی؟ این­ ها نقطه ضعف است. نقطه ضعف برای من و تویی که داریم دل خوش می­ کنیم به «یک نفر» و فحش می­ دهیم به «یک نفر» و نقطه ضعف برای آن «یک نفر»ها که نتوانسته­ اند برای من و تو و احتمالاً خودشان، جوابی درست و منطقی دست و پا کنند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می­ توانم از شما سؤال کنم اگر این­قدر با این­ها دوست نیستی، پس این­ همه تلاشت برای شرکت در آزمون­ های استخدامی رسمی برای چیست؟ دنبال رابطه گشتنت را باید کجای دلم جا بدهم؟ تو انگار با خودت هم رو راست نیستی!

کم نیستند بین این همه آدمی که در این دستگاه فلج و کم خاصیت دولت، حقوق می­ گیرند از مال من و تو و جیب دولت (کیسه نفت)، و هی دشنام می­ دهند ولی­نعمتشان را.
مدیر است (دولتی یا خصوصی چه فرقی می­ کند؟ یکی از من و توست. مردم این دیار.) ولی برای رفعِ این همه مشکل دستگاهش حتی یک طرح ندارد. یا اگر طرح دارد، توان و حوصله­ اجرایی کردنش را ندارد و حالا هم که نمی­ تواند، نمی­ گوید: تسلیم، من نمی­ توانم، استعفا. سر بی درد را که به دردسر نمی­ دهند. یعنی احساس درد نمی­ کند از این مشکل. حس مسئولیت­ پذیری اجتماعی ندارد. وجدان کاری ندارد. عِرق ملی ندارد. نمی­ فهمد دست کم از وقتی وارد سازمان شد، زمانش را، فکرش را و توانش را به سازمان فروخته است. نباید با موبایل صحبت کند. نباید از فکر اصلاح کارهایش بیرون بیاید. نباید یک ذره از ترس ضایع شدن حق مردم و سازمان، آرام و قرار داشته باشد.

مگر آن­ کسی که پارتی را کرده است سکه­ ی رایج، از کره­ مریخ آمده؟ نه. یکی از من و توست. مردم است.
مگر آن­ ها که رشوه می­ دهند و رشوه می­ گیرند، خارجی­ اند؟ نه. ایرانیِ ایرانی هستند و همه­ درد، همین ایرانی بودن ماست؛ سرشار از ادعاهای تو خالی.

همه که دکتر حسابی نمی­ شوند تا بروند وام بگیرند برای ایران روی کره­ ماه زمین بخرند. همه که چمران نیستند از برکلی و ناسا، بلند شود بیاید برود روی زمین پر از مین. همه که بازرگان و بهشتی نیستند تا سینه سپر کنند در مقابل هر آنچه فحش و دشنام.

راستی دوست عزیز، تو برای پیشرفت این کشور چه قدمی برداشته­ ای؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 می­ پرسم خب اگر این ها بروند. آقا اصلاً فرض کن این­ ها رفته­ اند. به نظر تو قرار است چه کسی، چه گروهی، چه تفکری جای این­ها را بگیرد؟ ها؟

پدر من اگر انقلاب کرد و پدر شما اگر انقلاب نکرد، دانستند که اگر محمدرضا می­ رود، قرار است یک خمینی به جایش حکومت کند با همه­ ویژگی­ هایی که از یک رهبر و کاریزمای مذهبی باید انتظار داشت؛ خوب یا بد ولی مشخص است. سازمان هم دارد: حوزه و مسجد. تازه بنی­ صدر و بازرگان و مطهری و بهشتی و سحابی و هاشمی و خامنه­ ای و صانعی و ... هم با او هستند.

من و تو مسئول کار پدرانمان نیستیم.
اما تو که هی طبل رفتن این­ ها را می­ کوبی، کدام سنگ را به سینه می­ زنی؟ معرفی کن. سابقه و سازمانش را بگو. بگو یک نفری را داری مثلاً شبیه الغنوشی در اخوان­ المسلمین تونس. تا کتاب­هایش را و سابقه­ تشکیلاتش را بخوانم و حمایتت کنم اگر واقعاً از این­ها بهتر است. هزینه­ یک انقلاب جدید را هم به جان می­ خرم.
من دیگر هیچ سؤالی از شما ندارم. جواب همین یک سؤالم را اگر بدهی، خودم راه تحقیق را بلدم.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و من دفاع می­کنم از ایرانی که دارم در آن به سختی و با تحمل همه­ نابسامانی­ ها و دریوزگی­ هایش و لذت از همه­ زیبایی­ها و فرهنگ و تمدنش بزرگ می­ شوم؛ بزرگتر از سنم.

من به «رأی دادن یا ندادن» فکر می­ کنم: من «رأی می­دهم» با فکر، «رأی نمی­ دهم» با فکر، حتی حالا که حاله زنده نیست.

 نمی­ گویم مخالف نباش. چه اشکالی دارد؟ کیست که دلش از این شرایط خون نباشد؟ ولی یک مخالف آگاه، بالغ و هدفمند. تا شایسته­ حمایت باشی و لایق ترس حکومت. هیچ چیز بهتر از ترس حکومت از آگاهی مردم نیست.

وگرنه اینقدر بنشین و کاری نکن و در انتظار ظهور باش، تا خورشیدت، پشت این بی­ تحرکی، غروب کند.


2 نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 21:49  توسط محمدرضا شجاعی  | 

براي پسربچه نابيناي شاهچراغ

 
خيلي وقت ها، پشت يك جمله كوتاه يا يك تصوير ساده، همه فلسفه هاي دهنكي و ترديدها و يقين هاي اين دنيايي ات، رنگ مي بازد.
اين همه تلاش ها و فكركردن هاي شبانه روزي، مي رود زير سؤال وقتي از خودت مي پرسي: براي چي؟ آخرش كجاست؟ مي خواهي كدام قله را توي اين دنيا فتح كني؟


 فقط دو سال از من كوچكتر است.
توي فاصله اي حدوداً بيست ساله، تدريجي، راه رفتن را گذاشت كنار.
حالا پوست و استخواني شده روي يك تخت بيمارستاني با رختخواب بادي به همراه كلي متعلقات: كپسول اكسي‍‍‍ژن و ...

خيلي ها اگر جاي آنها بودند،‌مرگش را آرزو مي كردند: خدايا زودتر از اين همه رنج، ‌راحتش كن.
... اما آنها فرق دارند

هجده سالش كه شد ديدم پدرش پيگير شده براي گرفتن كارت معافيت از خدمت. مادرش گفته: مي خواهم وقتي خدا علي را شفا داد،‌ مشكل خدمت نداشته باشد...
وقتي خدا علي را شفا داد...

 باور كردن خدا، كار هر كسي نيست...


 امروز ۱۴/اردي بهشت/۱۳۹۰روز تولد كسي است كه پشت يك تصوير ساده و چند بيت ترانه، همه فلسفه هاي دهنكي برايش رنگ باخت وقتي از خودش پرسيد: براي چي؟ تا كجا...؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعداً نوشت
 تیتر یک: روز تولدم، علی رفت...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت 19:42  توسط محمدرضا شجاعی  | 

کمی بیشتر از 11+


تأثیرگذار «بود»
فکر آدم را، درد، می گرفت.
اما واقعیت داشت.
حدوداً سه قدمِ معمولی با اولین صندلی خالی فاصله داشت.
لبه یک باغچه بزرگِ کاملا سبزپوش نشسته «بود»
کف پاهایش روی خاک باغچه «بود» و کناره سمت چپ پای چپش مماس شده «بود» با تنه درخت سرو.
مردی که سنگینی افکارش را انداخته «بود» روی دستهای زیر چانه اش.
نمایی «بود» از نشستن یک مرد.
نمایی از «نبودن»

واقعیتی غیر خلاق از به گل نشستن یک رؤیا...

کاشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عیدی های پرداخت شده = ایکس
عیدی های دریافت شده = ایگرگ
ایکس = ایگرگ
معامله پایاپای
آتل بندیِ سنتی دیرینه: عیدی های لای خاکِ غرق قرآن

مکتبِ عبدالقاتی: قَبِلتُ

داشت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صدای اذان می آید
: خدا بزرگ است.
بزرگتر از آینده های مجهول
بزرگتر از آرزوهای ریالی
بزرگتر از اضافات به ظاهر فرهنگی
بزرگتر از کم کاری های فکری
پر نور تر از هر آنچه روشنفکری

خدا بزرگ است...

برداشت: برای عموم آزاد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


2 نوشته شده در  پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 23:6  توسط محمدرضا شجاعی  |